خوشبختانه وبلاگ نویسی خیلی دمده شده...واسه همین دیگه خیلی باید آدم بخصوصی باشی که بیایی و بشینی پای صحبتهای یه غریبه که ممکنه تنها هم باشه...
بخصوص بودن هم البته همیشه خوب نیست، بلکه شاید اصلا هم خوب نباشه...
اصلا هرچی، بماند...
داشتم فکر میکردم عجب عبارت با مسمایی بالای صفحه وبم گذاشتم: گاهی که تنها میشوم...
من بعضی وقتها یه مدت طولانی تنها میشم، اصلا انگار تبعید میشم، تبعید به سرزمین سکوت.
بعضی وقتها کلا بایکوت میکنم طرفمو، البته نه به این راحتیا، وقتی که واقعا دیگه کارد به استخون برسه...
الان دو سه هفتهای هست که کارد به استخونم رسیده...
امروز چیز جالبی شنیدم، اینکه بهترین راه خلاصی اینه که عریضه بنویسی و بندازی تو آب روون...
اما واقعیتش حال و حوصله عریضه نویسی هم ندارم...
میدونه خودش که چقد دلم گرفته، هیچم دلم نمیخواد به کسی بگم...
عمرا اگه دوستام بدونن تو دلم چه خبره، اونا همیشه یه گلبانو میبینن که یه لب داره و هزارخنده...
تازگیا از دخمل هم دلم خیلی گرفته
اینو دیگه نشد که نگم، خسته شدم... خیییییییلییییی
ولی از حرکت نمیایستم... میرم، همینطور بیوقفه، عین آب روون...
اولین کتابی که ترجمه کردم باید چاپ بشه، دنبال یه ناشر تخصصی هستم.
دارم دومین کتاب رو شروع کار میکنم. کلی پیشنهاد همکاری دارم، اما راستش به تدریس بیشتر فکر میکنم تا بیزنس، دلم میخواد تا دکتری بکوب برم...
توکل به ذات اقدسش،،،
خداجان، مرسی که هستی
باید پروپوزالمو آغاز کنم، دوتا مقاله دارم که باید بنویسم، پیشنهاد سومیشم دیشب بهم شد، اینا خیلی خوبه، باید بجنبم...
خدا جان مثل همیشه بازم کمکم کن،،،
دیگه حوصله ندارم، میدونمم که جملاتم بریده بریده س، ولی فعلا همینطوریم...
روبراه نیستم، بمونه تا یه زمان دیگه
برچسب:
نویسنده: ساناز کاظمی